تبلیغات
ADS


موضوعات
Category

  • اتومبیل
  • اس ام اس – SMS
  • جوک
  • جوکهای تصویری
  • طلا و جواهرات
  • طنز
  • عمومی
  • مد و لباس
  • مدل مو
  • هنرمندان
  • گالری عکس
  • تبادل لینک
    Links
    ارشيو
    archive
    رتبه الکسا
    Alexa


    آمار سايت
    Site info

    بازدیدکنندگان امروز : 21
    بازدید دیروز : 1530
    بازدید این هفته : 2778
    بازدید این ماه : 15990
    کل بازدیدها : 30221
    تعداد افراد آنلاین : 6
    مطالب ارسالی : 527 مطلب
    دیدگاه های تایید شده : 1043 دیدگاه
    میانگین ارسال روزانه : 0.65
    میانگین نظرات روزانه : 1.29
    افتتاح سایت : 811 روز پیش
    تاریخ افتتاح سایت : 03.12.2009, 16:54
    کاربران ورودی از موتور های جست و جو : 1
    زمان لود صفحه : 0.456 ثانیه
    تبادل لینک با : 18 سایت
    پذيرش نويسنده
    Author

    برترين مطالب
    Best Posts
    مطالب تصادفي
    Random Posts

    عکس زیبای از کویر

    .

    مرد ۲۰۰۰ چهره ، مهران مدیری و بیژن بنفشه خواه

     

    دختر شیطون و خرابکار

     

    عشق بچه ها

     

    کاریکاتور x-men

     

    جوک و اس ام اس

    گل خوشگل پشت ویترین گل فروشی دیدم!!! خواستم برات بخرمش. به فروشنده گفتم :اون گل چند؟ گفت:اون گل نیست……..آینه ست. ………………………………………………. هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم. یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم[.....]

    علی سنتوری

     

    دو تا کبوتر عاشق

    دو تا کبوتر عاشق

    تقدیم با عشق


    ایستگاه با حال بین راهی

     

    آخرین مطالب ارسالی
    Last Posts
    آخرين نظرات
    Last Comments
     admin گفته 20 ...
     محسن گفته با سلام برای تبادل لینک ...
     محسن گفته با سلام برای تبادل لینک ...
     کیارش گفته salam.mamnoon az inke s ...
     nazwob گفته slm mrc az inke be webe ...
     رحمانی زاده گفته ممنون به وبلاگم سر زدین ...
     vandad گفته salam mamnoon golam khe ...
     بازیچه سرنوشت گفته مرا به یاد بیاور ؛ فکر ...
     kral گفته webloget kheyli por moh ...

    جوک - ارسال از :   
    موضوع : اس ام اس - SMS, جوک, سرکاری, گوناگون
       تاریخ ارسال : بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ یک نظر

    ۳ مشخصه موبایل ندیده ها:
    ۱- وقتی موبایلشون زنگ می خوره خنده شون می گیره
    ۲- وقتی بهشون زنگ می زنن دیر جواب می دن
    ۳- وقتی براشون
    SMS سرکاری میاد تا آخرش می خونن!


    زندگی مثل بازی شطرنجه… البته توخیلی بچه ای، برو همون منچتو بازی کن!


    اگر مایلید با یک انسان عقب افتاده ازدواج کنید، موارد زیر را به خاطر بسپارید:



    خاک بر سرت! مگه مایلی؟


    با شرکت در گروه های هرمی و جمع آوری چند نفر زیرمجموعه متوجه خواهید شد که از خودتون خل تر هم وجود داره و به آینده خود خوشبین می شوید…
    - مجمع خل و چل های گلدکوئست!


    هی! این کار رو نکن! از روی ریل بلند شو! قطار میاد زیرت می گیره… تو فقط مدت کوتاهی منو ندیدی! صبور باش! دوباره منو می بینی!

     

    more مشاهده ی ادامه ی مطلب جوک
    جوک - ارسال از :   
    موضوع : جوک, گوناگون
       تاریخ ارسال : بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ بدون نظر

    توحیفی هیچکس قدر تورونمی دونه اگه بری هنداونجا تورو می پرستن !


    یه بار تو جهنم بمب میگذارند همه شهید میشن میرن تو بهشت.


    یک روز یک فیله وگنجیشکه می خاستن باهم دعواکنند گنجیشکه ادعاش می شده که توی این دعوابرنده می شه بعدکه دعوا شروع می شه فیل بایک ضربه ی خرطوم گنجشک رو نقش زمین می کنه فیله می گه:دیدی زورمن ازتوبیشتره!گنجیشکه که همه ی پرهاش ریخته بوده می گه:اقافیله تازه کجاش رودیدی من تازه کتم رودراوردم!!!!!!!!!!


    یک روز یک فیل میره سینما میبینه جانیست.
    مورچه دلش میسوزه میگه بیا بشین روی پای من!


    اگر روزی از کنار گنجشکی رد شدی ودیدی نپرید فکر نکن دوستت داره!!! تو رو آدم حساب نکرده07 جوک


    یه روزیه دانشمنده بالهای یه مگس رو میکنه بعد دادمی زنه پخ پخ میبینه مگسه تکون نمی خوره .بعدمی گه از این آزمایش نتیجه می گیریم که وقتی بال مگس را می کنیم مگس کر میشود !!!!!!!


    more مشاهده ی ادامه ی مطلب جوک
    جوک ورزشی - ارسال از :   
    موضوع : جوک, گوناگون
       تاریخ ارسال : بهمن ۱۶م, ۱۳۸۸ یک نظر

    به غضنفر یه توپه فوتبال نشون میدن میگن این چیه میگه اونقدرها هم که دیگه خر نیستیم معلومه دیگه این زمین شطرنجه !


    آخرین فیلم در حال ساخت سینمای ایران : زندگی پیامبران با حضور افتخاری علی دایی در نقش حضرت نوح


    مهم نتیجه نیست مهم برد و باخت نیست مهم نشون دادن قدرت و اقتدار ملیست، مهم جوانمردانه بازی کردن است. ستاد ماست مالی کردن باخت تیم ملی فوتبال


    یارو قهرمان شنا میشه ازش میپرسند از کجا شروع کردی میگه والا ما که امکانات نداشتیم , از زمین خاکی


    تلویزیون داشته گل خدادادعزیزی رو به استرالیانشون میداده یارو تماشا میکرده .دو سه بار که صحنه آهسته گل رو نشون میدن یارو شاکی میشه میگه : حالا اونقدر نشون بده تا یه دفعه اون دروازه بان بگیردش


    more مشاهده ی ادامه ی مطلب جوک ورزشی
    برچسب ها :
    جوک های باادبانه - ارسال از :   
    موضوع : ایرانی, جوک, گوناگون
       تاریخ ارسال : آذر ۱۲م, ۱۳۸۸ ۱۰ نظر

    طرف میره جوراب بخره میگه آقا یه جوراب بده
    فروشنده : مردانه؟
    طرف : بخدا راست میگم آقا یه جوراب بده

    کچله میره آرایشگاه معذرت خواهی میکنه

    یه پسره به باباش میگه بابا جات خالی یه شعبده باز بود که یه کبوترو تبدیل به اسکناس ۱۰۰۰ تومنی کرد پدر میگه: این که چیزی نیست مامانت صبح ۱۰۰٫۰۰۰ تومن رو تبدیل به لوازم آرایشی و لباس کرد

    اولی: آقای دکتر، من فکر می کنم عینک لازم دارم.
    دومی: بله حتما! چون این جا مغازه ساندویچ فروشی است!

    طرف یه سی دی میخره، میبینه سوراخه، میره پسش میده!

    - زندان بان به زندانى گفت: همسرتان به دیدن‏تان آمده است.
    زندانى گفت: کدام یکى ؟
    زندان‏بان گفت: مرا مسخره کرده‏اى؟
    زندانى گفت: نه، چون من به جرم داشتن دو زن به زندان افتاده‏ام

    ۲- غروب شده بود که دو تا دوست با هم به طرفى مى‏رفتند، یکى از آنها یکباره ذوق شاعرانه‏اش گل کرد و به دیگرى گفت: «خورشید پدیده زیبایى است، ولى فقط روزها نورافشانى مى‏کند که هوا روشن است و این هنر نیست که خورشید در روز روشن نورافشانى کند، اما ماه، شب‏ها، آن هم شبهایى این قدر تاریک…»

    ۳- سؤال: چک‏ها و اسلاوها از کجا مى‏دانند که کره زمین گرد است؟
    جواب: در سال ۱۹۴۸ امپریالیست‏ها را بیرون کردند و به طرف غرب راندند و در سال ۱۹۶۸ آنها از شرق برگشتند

    ۴- گدایى در خانه‏اى را زد و مستخدمه در را باز کرد، سپس برگشت و به اربابش گفت: مردى با عصا بیرون در ایستاده است.
    ارباب: بگویید برود. ما عصا لازم نداریم

    ۵-گدایى با حالت گریان و نزار به خانمى گفت: شما باید موقعیت مرا درک کنید. خیلى بدبختم، پدر الکلى، مادر مریض، بچه‏هاى گرسنه.
    خانم دلش به رحم آمد و پول خوبى به او داد و سپس گفت: شما کى هستید؟
    من پدر خانواده‏ام.

    ۶- مرد مستى وارد یک آتلیه عکاسى شد و با زبان الکنى گفت: لطفاً یک عکس دسته جمعى از ما بیندازید. عکاس با تجربه سرى تکان داد و گفت: تا من دوربین را آماده مى‏کنم شما به صورت نیم دایره بایستید.

    ۷- پسر کوچکى از مادرش پرسید: وقتى که من به دنیا آمدم تو کجا بودى؟
    در بیمارستان عزیزم.
    پدرم کجا بود؟
    البته در دفتر کارش.
    پدربزرگ و مادر بزرگ؟
    خانه خودشان، کجا مى‏خواستى باشند؟
    پسر بچه غرغر کنان گفت: همیشه همین طور است، هر وقت به خانه مى‏آیم، کسى نیست.

    ۸- در یک کنفرانس پزشکى، دکتر معروفى در حین سخنرانى گفت: از آن مى‏ترسم که ما پزشکان در این دنیا دوستان زیادى نداشته باشیم.
    صدایى از آخر سالن: در آن دنیا کمتر!

    ۹- کشیشى سر کلاس درس از بچه‏ها پرسید: باید چه کار کنید تا گناهان شما بخشوده شود؟
    پسرکى از ته کلاس: باید گناه بکنیم آقاى کشیش.

    ۱۰- در کلاس آموزش نظامى، افسر از سربازان پرسید: چه موقع یک سرباز مى‏تواند بدون اجازه از پادگان بیرون برود؟
    یک سرباز: وقتى که مطمئن باشد گیر نمى‏افتد.

    ۱۱- جناب وزیر به مرخصى مى‏رود و براى حفظ سلامتى و کم کردن وزن تصمیم مى‏گیرد کار بدنى بکند. بنابراین به نزد روستایى مى‏رود و از او تقاضاى کار مى‏کند. روستایى او را به داخل انبار بزرگى مى‏برد که کوهى از سیب زمینى روى هم انباشته شده و از آقاى وزیر مى‏خواهد که آنها را بر حسب کوچک و بزرگ بودن از هم جدا کند.
    دو ساعت بعد جناب وزیر با پریشان حالى جلو روستایى مى‏ایستد.
    روستایى: براى روز اول کار سخت و سنگینى بود؟
    وزیر: از جهت سختى و سنگینى کار خسته نشدم، از این که دائم باید در حال تصمیم‏گیرى باشم خسته شدم.

    ۱۲- پیرزنى در کوپه قطار نشسته بود و مردى روبروى او بود که دائماً آدامس مى‏جوید. پیرزن رو کرد به مرد و گفت: شما خیلى لطف دارید که مى‏خواهید با من حرف بزنید تا حوصله‏مان سر نرود، ولى متأسفانه من کاملاً کر هستم.

    ۱۳- یک فرانسوى در شهر مونیخ به رودخانه افتاد و عاجزانه به زبان فرانسه کمک مى‏طلبید. یک نفر از اهل محل که روى پل ایستاده بود با خونسردى گفت: احمق جان، بهتر بود مى‏رفتى شنا یاد مى‏گرفتى نه زبان فرانسه.

    ۱۴- در یک بار دو مرد مست با هم صحبت مى‏کردند.
    اسم من هانس است.
    چه جالب! اسم من هم هانس است.
    خانه من در خیابان فلان شماره ۸ است.
    چه جالب! خانه من هم همان جا است.
    طبقه دوم.
    چه جالب! من هم در طبقه دوم هستم.
    آخر راهرو.
    جالبه! من هم همین‏طور.
    کافه‏چى به یکى از مشتریان که محو این گفتگو شده بود گفت: هر روز آخر هفته این برنامه به همین شکل اجرا مى‏شود. آخر این دو تا پدر و پسر هستند.

    ۱۵-پسرى کار بدى کرده بود، پدرش او را گرفت و روى زانویش خوابانید تا چند ضربه به پشتش بزند. پسر فریاد کشید: پدرت هم تو را کتک مى‏زد؟
    پدر: البته، هر وقت کار بدى مى‏کردم.
    پسر: پدربزرگ تو هم او را کتک مى‏زد؟
    پدر: البته که مى‏زد. همچنین پدر او…
    پسر: حال که این طور است پس ما دو تا باید بنشینیم و با هم به طور جدى مذاکره کنیم تا به این عادت زشت خانوادگى که به ما ارث رسیده است خاتمه بدهیم.

    ۱۶- پسرى براى هدیه تولدش از پدرش تقاضاى یک هفت تیر واقعى داشت.
    پدر: چى؟ عقل از سرت پریده؟
    پسر: من یک هفت تیر درست و حسابى واقعى مى‏خواهم که بتوانم با آن خوب شلیک کنم.
    پدر: دیگه بسه، حرف حرفه منه یا حرف تو؟
    پسر: البته تو پدر، اما اگر یک هفت تیر واقعى داشتم…

    more مشاهده ی ادامه ی مطلب جوک های باادبانه
    با کلیک بر روی 1+ ما را در گوگل محبوب کنید